خرید بک لینک

درباره سایت

من،دیروز،فردا

امکانات وب

راستی حمید

پسر خاله ام مهران را یادته.

همون که به قول خودت خوشگله..

اونروزی می خواستم قضیه شو برات تعریف کنم ولی ترسیدم بازهم به فامیل هام بخندی.

مهران پنج شش ماهیه رفته یه استان دور برا سربازی..اما انگار ماه پیش اومد مرخصی ودیگه برنگشت.خاله م بیچاره بردش پیش چندتا روانشناس.اما ظاهرااون فقط از جایی که افتاده چون خیلی دور از خانواده شه دلتنگه.

من که زن هستم وسربازی نرفتم اما کاش سربازی  هم مثل دانشگاه بومی بودن وانتقالی واین جورچیزا داشت..

 

برچسب: نویسنده: آسیه تاريخ: شنبه 3 آبان 1393 ساعت: 14:09

حمید یادته وقتی  با پدرت و برادر بزرگت اومدین خواستگاری من.مامانت راضی نبود ونیومد.توگفتی رضایت مامان مهم نیست ودوست داشتن خودت اصله.آخرشم تا روزی که رفتیم ماه عسل با مامانت کنار نیومدی.یادته گفتی مامانت سالهاست داره دخترهایی که می پسندی رو ازت جدا میکنه.

ولی نوبت  من  که رسید،دیگه مامانت کاری از دستش برنمی اومد.هنوزم نمی دونم از روی احساس اینقد هم رو دوست داشتیم یا از روی عقل..

هرچی بود فقط چقدر زود میدون افتاد دست مادرت و او هم چه ها با زندگی من و تو که نکرد..

حمید..خیلی تنهام..هستی وتنهام..هستی واما نیستی..پنچ ساله نیستی..

مقصر نبودنت کیه؟..

ولش کن.. از بس فکر کردم سر وکارم افتاده با روانشناس وروانپزشک

برچسب: نویسنده: آسیه تاريخ: جمعه 2 آبان 1393 ساعت: 18:01

حمیدجان ،همسرم،عصر با دختر کوچولومون رفتم  تا مغازه ی سر کوچه.

یه دفعه  دخترم گفت مامان انگشت کوچولوتو بده بگیرمش.

نمی دونی وقتی با دست کوچیکش ،انگشتمو گرفت چقدر احساس دلگرمی ومحبت کردم  وچقدر هم احساس خوشبختی..

یعنی میشه یه روز تیرگی بین من وتو ازبین بره وتو دستموبگیری..

من که بعد از پنج سال ، باز امیدوارم

برچسب: نویسنده: آسیه تاريخ: جمعه 2 آبان 1393 ساعت: 17:05

صفحه بندی